داستان کوتاه طنز دفاع مقدس
رفتن به بالا
ایثار
زمان کنونی: ۲-دي-۱۳۹۳ , ۰۵:۰۵ صبح درود مهمان گرامی! (ورودثبت نام)


Tags: داستان, کوتاه, طنز, دفاع, مقدس,

داستان کوتاه طنز دفاع مقدس
زمان کنونی: ۲-دي-۱۳۹۳ , ۰۵:۰۵ صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Babak.m
آخرین ارسال: Babak.m
پاسخ: 1
بازدید: 6454

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 97 رأی - میانگین امتیازات: 2.95
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان کوتاه طنز دفاع مقدس
نویسنده پیام
*
نویسنده *
آفلاین
مدیران انجمن

موضوع:
ارسال: #1
داستان کوتاه طنز دفاع مقدس

تنها خمپاره سفید دنیا!


خروس خوان صبح، مش رجب، مسئول تدارکات گردان هی می رود و هی می آید و با دمُش گردو می شکند: «آهای ایها الناس...از امروز سلاح مافوق سری داریم!»

می گویم:«آقایی که شما باشی، منظور غذای فوق سریه؟»

ـ نه خنگِ خدا! سلاح مافوق سّری...!

ـ قربون، اینی که می گی، حالا کجاس؟

ـ فضولی قدغن! ظهر پرده برداری می شه!

نگاهم به کف دستان زمخت مش رجب می افتد که لای ترک هایش رنگ سفید نفوذ کرده. می گویم: «مشتی ، چرا دستت سفیده؟»

ـ اینم سرَیه!

ـ اینی که می گی سرّیه، یه وخت، اسراف نمی شه!

ـ نَسناسِ دارعلی! برو تو اون روی سگی منو بالا نیوردی...!

توی بی قوتی مهمات و کمبود حتی تفنگM یک، سلاح مافوق سرّی اگر راست باشد، بایدم نوبر باشد! تا ظهر می آید، نصف جان می شوم. با شاپور و مراد و یکی، دو نفر دیگر به پیشواز مش رجب می روم. دهان بزرگ مراد که انگار همیشه لبخند دارد می جونبد.

ـ کمک نمی خوای مشتی؟

مش رجب، با انگشت، خط و نشان می کشد برای مراد.

ـ کارد تو شیکمت بخوره...! بویی که می شنوی، خر داغ می کنن!

ـ مشتی، داغ شکم سخته، خدا برای هیشکس نیاره!

با آمدن فرمانده گردان، وقتی مش رجب با سلوم و صلوات از زاغه ی مهمات، خمپاره ی 60 سفیدی بیرون می آورد، انگشت به دهان می شوم و چشمانم پشت کله ام می رود! توی آشفته بازار ماه های اول جنگ، وجود خمپاره ی 60، یقین، سلاح مافوق سرّی به حساب می آمد! مش رجب باد می کند: «بفرمایید آمرتضی...اینم سلاح مافوق سرّی...نشناختین هنو منو!»

چیزی که بیشتر هشت و حیرانم می کند، رنگ روغن سفید خمپاره است که آن را گاو پیشانی سفید کرده. شاپور می گوید: «با محاسبه ی من، این تنها خمپاره انداز سفید جهانِ!»

کنار گوش مش رجب، ویز ویز می کنم: «قربون، رنگ خودش عیبی داشت!»

ـ تجربه ندارین!

مکث می کند و سه انگشتی می کوبد روی شانه ام و انگار خارپشت، تیغ پرتاب می کند: «به گوسفند و الاغ هم رنگ می زنن تا یه وقت گم نشه!»

می گویم:«آقایی که شما باشی، گوسفند و خر چه ربطی داره به خمپاره!»

انگشت اشاره را به سمت آسمان می گیرد و شمرده می گوید: «یه مشت جون کم سن و سال با دو روز آموزش، اومدین جنگ و از هیچی خبر ندارین. یه هفته پیش وقتی خواسم از زاغه ارتش مهمات بگیرم، دستور مستقیم رئیس جمهور بنی صدر رو چسبونده بودن به دیوار که: از امروز یه فشنگ هم به سپاه و بسیج ندین! تو این اوضاع شیر تو شیر، خمپاره برامون اندازه ی یه توپخونه ارزش داره...!»

مرتضی، می پرسد: «مشتی! خمپاره رو از کجا گیر اوردی!»

ـ فرمانده غنیمتیه...اونم چه غنیمتی؟!

توی هوای خشک و داغ ظهر، بسیج می شویم و گونی های را با شن پُر می کنیم. به کول می کشیم و انگار می خواهیم از همه ی حیثیت مان توی جنگ محافظت کنیم، سنگری خوشکل، نعلی شکل و رو بازی را برای تنها خمپاره ی سفید دنیا، می سازیم. زیر تابش آفتاب جنوب، عرق ریزان، دست مان را می تکانیم. مش رجب فانوسقه دور کمر لاغر و باریکش را سفت تر می کند و می گوید: «کاش یه سقف محکم می زدیم رو سرش! این جوری خیالم راحت تره!»

مراد می گوید: «چطوره ببریش کنار خورد وخوراکیا و مومیای اش کنی!»

ـ مُفت خور،خوردنی بود، از دست تو، باید تو هفته صندوق قایمش می کردم!

مراد دست ها را از هم باز و دهانش را تا آخر باز می کند.

ـ خدا از این که مرا آفریدی، مرسی!

بسیج می شویم و هفت ـ هشت گلوله های خمپاره منفجر نشده ی دشمن را می آوریم که شاپور با ابتکاری و کار روی آن ها، دوباره راهشان انداخت بود. آماده می شویم تا اولین شلیک را به سمت دشمن جشن بگیریم. تا مش رجب، می خواهد گلوله ی خمپاره را توی لوله ی قبضه رها کند، گروهبان همسایه ی خاکریز به خاکریز ما با کلاهخود، لباس تمیز نظامی و پوتین واکس زده به همراه دو سرباز لاغر و بلند بالا، شق و رق، از گرد راه می رسند. گروهبان نگاهی به لباس های خاکی بدون درجه و کفش کتانی بچه ها می اندازد و بعد احترام نظامی می گذارد: «برادرا...یه خمپاره گم کردیم! شما ندیدن...؟»

روی پاشنه پا می چرخم، جا تر است و بچه نیست و مش رجب دَر رفته! مرتضی کلاه کاموایی زیتونی روی سر را برمی دارد و طرف گروهبان می رود.

ـ خدا قوت برادر! قضیه خمپاره چیه؟

گروهبان که شستش خبردار می شود مرتضی باید فرمانده باشد، پا به هم می چسباند و انگار به مافوقش گزارش می دهد، نُطق می کند: «قربان......دیشب یکی از خمپاره های گردان ما مفقود شده...»

ـ برادر، چرا این جا دنبالش می گردی؟!

ـ قربان، نشانه ی اون رو تا این جا گرفتیم!

ـ شاید دشمن اونو برده باشه!

ـ قربان، مستحضرید عراقیا خودشون کوه مهمات و تجهیزات دارن! برای یک خمپاره، خودشان رو به خطر نمی ندازن!

ـ چه خمپاره ای؟ نشونه ای...چیزی.

ـ قربان،60...به رنگ سبز لجنی!

مرتضی ریش خاکی و بلندش را می خاراند.

ـ سبز لجنی...! سبز لجنی...ندیدیم برادر!

ـ قربان! اگر جسارت نباشه، ماموریت دارم تحقیق کنم و گزارش بدهم!

ـ برادر به این می گن شک و ظن! البته از نظر من مانعی نداره!

سنگر نعل شکل خمپاره 60 به قدری با دقت و زیبا چیده شده که توی بررسی اول، گروهبان تنومند و دو سرباز، صاف بالای سر سنگر نعل شکل خمپاره می روند که تا سینه گونی شنی چیده ایم. پشت سر گروهبان، همه سنگر نعلی را دور می زنیم و داخل می شویم. تا چشم گروهبان به خمپاره سفید می افتد، قد خِپل و صورت گردش، کش می آید. با چشمان گشاد و درشت سرتاپای خمپاره را دقیق کندوکاوش می کند. دستی به سبیل پُر پشت سیاه اش می کشد.

ـ قُ قربان...! این دیگه چیه؟! جل الخالق!

می زنم روی شانه گروهبانو می گویم: اقایی که شما باشی، مشکلی پیش اومده قربون!

ـ خمپاره انداز 60 سفید، نوبره!

ـ نه قربون! ابتکاره!

گروهبان انگار کشف مهم و عجیبی کرده باشد، زانو می زند پای قبضه و از نو، سر تا پای خمپاره را برانداز می کند. انگشت به لوله ی سفید قبضه می کشد. مثل آب نبات کشی، روی سر گروهبان، کش می آیم.با خودم زمزمه می کنم: "خر بیار و باقلا بار کن. خدا خفت کنه مش رجب...رنگ قحطی بود...! اونم با این ناشی گری! حالا گروهبان، همه ی عالم و آدم رو می ِکشُنه این جا...آبرو حیثیت گردان...مرتضی...تا کار از کار نگذشته، باید یه جور دَم و دودش رو دید!"گروهبان بلند می شود. از سنگر نعلی بیرون می آید و می رود طرف مرتضی. به چشمان آرام فرمانده نگاه می کند. مرتضی می گوید:خمپاره تون رو پیدا کردی؟

گروهبان پا می چسباند و احترام می گذارد.

ـ نه برادر...! خمپاره ی ما، سبز لجنی بود...! این سفیده!
۳۱-ارديبهشت-۱۳۹۰ ۱۰:۵۷ صبح
ارسال یک پیام خصوصی به این کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط MMMahdavi ، 8614583 ، AMINIAN
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
Video داستان خوندنی ازدواج آهو با الاغ! Maryam 0 496 ۲۸-مرداد-۱۳۹۱ ۰۷:۵۲ صبح
آخرین ارسال: Maryam

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

دستورات انجمن
شما نمي‌توانيد موضوع جديد ارسال كنيد.
شما نمي‌توانيد به موضوعات پاسخ دهيد.
شما نمي‌توانيد فايل پيوست كنيد.
اچ‌تي‌ام‌ال در انجمن خاموش است.
ماي كد در انجمن روشن است.
شكلك‌ها در انجمن روشن است.
تگ عكس [img] در انجمن روشن است.